بچه ها این و بگم من اصلا و ابداااا اهل گریه نیستم
توی این چند سال اخیر تک و توک گریه کردم
سر مسایل حساس فقط
این قسمت اخرش فقط اونجا که کودتا تموم شد من خوشحال و شاد بودم یهو که نیزه خورد به شکم یانگ میونگ من شوک شدم
سر سفره زدم زیر گریه
ببینید مثل چی گریه میکردم
جوری گریه کردم که بابام اومد بغلم کرد و دلداریم داد
مامانمم با گریه من هم گریه اش گرفت
اخرشم فشارم افتاد
سر سفره اشک هام با الویه قاطی شده بود
جوری که ببخشید اب دهن و تف و اب دماغ و اشکام باهم قاطی شده بود
هعی اروم میشدم هعی اون صحنه رو پخش میکردن من دوباره به هق هق می افتادم
اونجاش که وون توهم زد و گفتش که چرا فرار نکردی؟ یانگ میونگ گفت خسته شدم از بس تظاهر کردم که مرد مسافرتم و شادم و... منم دل داشتم...