خسته ام از اینکه همیشه مراعات حال دیگران رو کردم. خودم تک عروسم خواهر شوهر بزرگ ترم ازدواج نکرده، خواهر بزرگتر از خودمم ازدواج نکرده. همیشه از اول مراعات کردم که یوقت دلشون نشکنه، خیلی از کارهایی که همه اون اوایل ازدواج می کنن، مثل کنار هم نشستن و ... من تا جایی که حواسم بود نمی ذاشتم اینطوری باشه تا جایی که همسرم می گفت چه اشکالی داره ما زن و شوهریم اما می گفتم نه ولش کن اونا بزرگ ترن حتما دلشون می خواد چرا باید خوشی و عاشقانه هامون رو جار بزنیم؟! خونواده همسرم آدمای خوبین اما حالا می بینم خیلی زیاااد من عروس خوب و یه جورایی مثل عروسای قدیم بودم. و حالا پشیمونم از اینکه اینهمه مدارا کردم و مراعات به نوعی. اینکه می تونن خیلی کارا کنن و نمی کنن و فکر می کنن خیلی کارای بزرگی در حق ما کردن! البته هیچ توقعی هم نیست اما اینکه فکر می کنن چقدر کار واسه ما کردن ولی اون کاری رو که باید و می تونستن، نکردن من و عصبی کرده. هیچی دیگه دلم گرفته بود خواستم خودم و آروم کنم.