.نمیدونم ، الان دارم چهل ساله میشم ، خیلی صورت ها که میدیدم و حرف می زدم زیر خاک آرمیده هستند. وقتی فکر می کنم زندگی بشر چگونه از هیچ شروع میشه و نوزادی متولد میشه و بزرگ میشه ، و اون همه احساس در جوانی ،وشروع آن و شروع افول نیروی زندگی در ۴۰ سالگی ،
وقتی به این که این همه آدم با آرزوها و احساساتشون، دیگه نیستند ،
وقتی به فیلم های قدیمی نگاه می کنم که مثل ما حرف می زنند ، ولی ده ها سال پیش مرده اند ،
خاطراتی که احساس می کنم مدت کوتاهی پیش بود ولی مال ۳۰ سال پیش بود !
وقتی این همه بیماری و اتفاق میبینم ،
برخی اوقات خودم رو یک ژاپنی در ۵۰ سال پیش تصور می کنم که با خانواده در حال پختن غذا بودند و بمب اتمی بر روشون افتاد و پودر شدن ، گویی اصلا نبودند ،
به همه اینها که فکر می کنم ، احساس می کنم ، دارم در یک خیال زندگی می کنم ، نه اینکه دروغ باشه ،
همه ما انسانها ، چند سال پیش توسط نیروی حیات دو فرد دیگر ، از زمین و خاکش و میوه ها و هوا ، منشأ گرفته و توسط شهوت ، شکل گرفتیم ، خیلی عجیبه ،
نمیدونم چرا همه چی برام عجیبه ، چه چیزی در پشت اینهاست .
ولی به چیزی که میرسم اینه که با این ماهیت متزلزل انسان و ذات جهان ، که هر لحظه ممکنه جسم رو بزاریم آیا اینهمه احساس و وسایل اصلا لازم هست ؟ برای یک مسافرت یک شبه ، کمی آذوقه بس هست ، کاش میدونستم
به قول خیام
احوال مسافران عالم چون شد؟
چه زود زمان همه چیز رو می بلعه ، انگیزه ای برای دنیا ندارم ، متوجه منظور بودنم نشدم
واقعا خیاله
دستم به کاری نمیره ، واقعا این زندگی کوچک ، اسباب کمی لازمهشه ، تا ببینیم چی میشه