بابام به سال نکشیده ازدواج کرد و زنش همیشه من رو مانعی برای آرامش زندگیش میدید.با هر بدختی ای بود بزرگ شدم و به هر دری میزدم از خونه فرار کنم.درس خوندم و دانشگاه یه رشته معمولی شمال قبول شدم. ولی پدرم مخالفت کرد با رفتم. یکی دوماه گذشته بود سروکله ی یه خواستگار غریبه پیدا شد. فکر میکردم خدا بخاطر بی مادر بودنم یه مرد خوب سر راهم قرار میده و خوشبخت میشم ولی...