دیروز صب ک بیدار شدم دیدم خواهر شوهرم زنگ زده بیاین خونه اون یکی خواهر شوهر ما هممون اینجا جمع شدیم شما هم بیاین
منم زنگ زدم شوهرم اونم اوک داد و رفتیم
شوهرم یهو وسط راه گفت ای بابا وسیله امو نگرفتم و فلان و تو جیب شلوارکم بود منم دیگ اصلا نپرسیدم چیو میگه چون میدونم ک یچیزایی میکشه بروش نیاوردم
رفتم اونجا و نهار بودیم همچی خوب و عالی
خانواده شوهرم خیلی خوب و مهربونن و کلا هممون هم باهم راحت و اوکی هستیم ینی بلیز شلوار بدون روسری میگردیم پیش هم منم رفتنی مانتو شلوار بودم
شلوارم قد نود بود خودش قبلا گفته بود این شلوار و بیرون میریم نپوش مهمونی خودمونی ک میریم بپوش
من این شلوار و پوشیدم و با یه تیشرت لش زیر باسن استینشم تا ارنج
تا غروب همچی خوب بود و هیچ مشکلی و حرفی نبود تا اینکه غروب داماد خواهرش اومد و خیلی عادی سلام علیک کردیم
رو ایوون نشسته بودیم ک بهو برادر شوهرم گفت بچه از جلو نرده برید کنار منم سریع رفتم طبقه بابا ک بچم نذارم نزدیک نرده ها بشه
بعد یکمم بالا باهاشون با بقیه بچه ها بازی کردم و موقع اومدن پایین دیدم دخترم رو پله ها لباساشو از تو کیفم ریخته بیرون ک رژ برداره منم لباسا داشتم میریختم تو کیف
بعد اومدم پایین و داماد خواهر شوهرمم دیدم ک کنار زنش نشسته سرشون تو گوشیه
بعد رفتم رو ایوون یهو دیدم شوهرم میگ جمجور کن بریم