اون برام غریبه بود ولی غذای موردعلاقشو میدونستم ساعت خوابشو میدونیتم اسم رفیقاشو میدونستم.هرچیزی ک ب اون مربوط بود رو من مثل کف دستم بلد بودم
ی زمانی پیش اون غریبه ساعتها مینشستم درد و دل میکردم یا گاهی اون تو بغل من گریه میکرد
ولی الان غریبه شده بودیم
حتی غریبه تر از ادمایی ک تو خیابون ب صورت رندوم میبینین
اون بهترین رفیق من بود ولی الان دیگ غریبه بود حتی سلام و حال احوالم نکردیم خیلیییی جالبه قانون زندگی.
از کنارش اومدم رفتم پیش پسرخالم ک ی زمانی مثل داداش میدونستمش اون داداشم بود قبلا
مثل ی داداش واقعی دوسش داشتم پشتم بود تنهام نمیزاشت
ولی جالبتر اینه ک دیدم اونم غریبه شده و از درجه داداش بودن ب فقط ی فامیل بودن تغییر کرده
نمیدونم باعث حال الانم چیه شاید فک کنین اوناادم بدی بودن یا من ثبات ندارم
ولی واقعا حس میکنم دنیا پسم زده و این تقصیر من نیست
غریبه هایی ک واقعا غریبن درد ندارن
ولی اشناهایی ک غریبه شدن خیلیی غم انگیزن