سلام
من ۶ ۷ ماهه که عروسی کردم
دوتا جاری بزرگتر دارم که اصلا باهم مشکلی نداریم
من تو حیاط مادرشوهر اینا زندگی میکنم
حالا من و شوهرم تو نامزدی زیاد میرفتیم بهشون سر می دیم مناسبت ها میرفتیم کادو میبردیم اونا هم استقبال میکردن
گذشت ما عروسی کردیم
بعد عروسی هم تو مناسبت ها و اینا شوهرم میاد ولی دیگه نمیگه بریم خونشون مهمونی
ولی من و مادرشوهرم هر ماه میریم حتی مادرم هم اومد
ولی اونا پاگشا دیر دعوت کردن مثل غریبه ها
و تا الان همش فقط یکبار اومدن خونم اونم عید انگار به زور آورده بودنشون اخم کرده بودن نمیدونستن چیکار کنن
من حتی گاهی میشه ماهی دوبار میرم
حالا تصمیم گرفتم یه انتقام خیلی سخت بگیرم
برادرشوهرم و پسرش رفتن کربلا
واسه بدرقه رفتم ولی وقتی میخوان برگردن نمیرم شوهرمم نمیزارم زود بره
بعد خونه مادرشوهر که دیدمش میگم زیارتت قبول باشه حیف من وقت ندارم واسه اینکارا وگرنه میومدم
بعد اون یکی هم دو سه ماه دیگه میزاد
فکر کرده باز کادو میبرم تو شادیش شریک میشم
نمیرم حالا دیدمش یچیز میگم بسوزند
ولی مادرم میگه اونی که از کربلا میادو برو صواب داره و اینا
ولی تقصیر خودشونه
حالا اینطور میگم مادرشوهر و شوهر باز بزور میبرن منو ها
دعا کنید بتونم نقشمو اجرایی کنم
لطفا نگید خوب نیان
پس چیکار کنم من تو غربتم تک فرزند هم هستم
میخوام نفرین کنم بلایی سرشون بیاد روز خوش نبینن ولی دلم نمیاد
نمیرنا ولی کاش فلج بشن آرزو کنن برم یه سر بزنم منم نرم