وقتی پدر رفت برادر قدرتی گرفت قلدر و بی رحم. پر گاه تنبیه داشت ولی کم و بعدش دلجویی می کرد. اما برادر بزرگ گونه ای دیگر بود
واقع اول. نه سالم بود دیدم با چوب بزرگ در دست می آید فکر نکردم آن چوب برای من است. نزدیک شد چوب بالا آمد ناگهان با سرعت و شدت بر پاهای ظریف و نازک من وارد شد ...خم شدم دستم را روی پام گذاشتم. دوباره چوب بر پای دیگر آمد دوباره به آن طرف خم شدم دستم روی پام پام رفت درد چنان که با آن آشنا نبودم ...او ادامه می داد من بالا و پایین می پریدم ..چوب نزدیک مچ پاهایم فرود می آمد.شدت درد مرا به زمین انداخت خم شدم سرم را بین بازوانم گرفت دیگر توان نداشتم ...شاید هم فکر کردم رحمی در او باشد دست بردارد...چهره اش بسان شیطان خشمگین بود چشمانش خونین بود ...من کودک نه ساله بودم ...کودک را نزنید ...بدن او ضعیف است..بدنش درد می کند ...کودک ذهنش هم ضعیف است..نزنید کودک را ...درد دارد...در آنجا که سرم بین بازوانم قایم شده بود کسی یا دستی به فریادم نرسید ...من بودم غریب..من بودم تنهایی...من بودم کسی با چوبی بزرگ قیافه ای خشمگین و چشمانی خونین ...کسی ناجی من نبود
واقعه دوم . هفده سال داشتم بحث بر سر یکی از زمین های پدر بود که فروخته بود اعتراض کردم بلند شد تا بخود ایم بر سینه ام نشسته بود ...او چاق بود و بسیار قوی ...و من همیشه کودکی لاغر اندام و ضعیف بودم...دستانش را بر گردنم حلقه زد ...دستانش را فشرد..گلو داشت خفه می شد ریه ها پر از هوا بود می خواست تخلیه بشه ...نمی تونست ...او بر سینه من و دستانش دور گردن من ....اما من نمی مردم ..نمی دانم چرا ...درد و خفگی را حس می کردم ...تا بدانم چقدر این جهان بی ارزش و مزخرف است ...آن حرامی از خون من بود آن دست ها باید یاریگر من بودند آن دست ها باید دست مرا می گرفت ...نه گردنم را .
هیچ وقت بچه ها را کتک نزنید شما عصبانی هستی در حال خودت ...عزیز جانم ...گلم ..او درد دارد درد می کشد ...بدن او ضعیف است ...او کسی ندارد پناه ببرد ...نزنید او را ...حتی ذهن او هم ضعیف است نمی داند از این شرایط به کجا پناه برد...نزنید بچه ها را هیچ وقت ..هیچ وقت