مادرشوهرم خیلی اذیتمون میکرد به چهارتا پسراش و سه تادختراش میگفتیم بهمون محل نمیدادن همه پدرشوهرم بهشون خونه داده تو خونهاسون راحت ولی شوهرم بچه اخر بوده گفته همین خونه قدیمی واست باشه خبلی اذبت و ازارداشت همه هم بهمون دهن کجی میکردن چون شوهرم فقیربود میگفتن حقشونه تا اینکه شوهرم یکی ازدوستاش داره کار راه میندازه مال رشته خودشون برا ۱۳روز مشهد دعوت شدیم خیلی دلم گرفته بود از مادرشوهرم قضاوتای بقیه تا چشمم خرد گنبد اشکام ریخت و دلم شکست و مرور خاطرهای رفتارای مادرشوهرمو بچهاش شد از روز سوم همه زنگ میزدن ما نمبتونیم این چ رفتاریه ما نمیخایم این بیاد خونمون پیشش هم نمیریم تا ۱۳ روز همه دعوا بزن بزن داشتن باهم اینم حسابی رفتارایی ک با ما میکنه و کرده الان کارشوهر من درست شده داریم تاچندماه دیگه میریم مشهد باورم نمیشه اصلا چجوری از کجا ب کجا خداکنه همبنجوری بدون مشکل پیش بره و بریم سه سال خیلی شبو روز کلفتی کردیم و باشوهرم خون دل و گریه میکردیم شبا ولی نمازمون دعاهامون ترک نکردیم توکل میکردیم اینقدر سرسفره مادرشوهرم گوشتارو برمیداشت و ما خالی غذا خوردیم کارای زیادب میکنه چون خیلی خودخاه و مغروره واقعا نگین همه مادرا حق دارن بخدا اینهمه پول داره شوهر من با کارگری خرج خونه مبده اینقدر خودشو کوچیک میکنه جلو اینواون اگه ی روز گوشت و مرغ نباشه نمیخوره باحرفاش کنایه میزنه شوهرم ولی خداروشکر تموم شد اونوقت دختراش مبگفتن مادرم مادرم الان اومدن میگن این مادرمون نییت اینجور اونجور ولی منو شوهرم اصلا ن بی احترامی کردبم ن هیچی خوشحالم ک تموم شد دعاکنین بقیشم راحت بگذره و جاب جا شیم من همشو مدیون امام رضام همع چی رو جور کرد