چون مادرت به وقتش ازت هیچ دفاعی نکرده و حمایت نکرده و باعث شده که تو بزرگ ترین آسیب زندگی ات رو ببینی ( ازدواج با آدمی که دوستش نداری )
این مادر کلا پسر و دوتا دختر دیگه اش رو خیلی دوست داشته از اول و برای ازدواج اونا خیلی حمایت کرده و کمک کرده و با و جود قانون پدر سالاری خونه اون دوتا دخترش هرکس رو میخوان باهاش ازدواج کنند و دانشگاه هم برن
کاری که برای اونا کرد رو برای تو اصلا نکنه
درحالی که تو درست خیلی بهتر از اونا ببود اجازه ندادن درس بخونی و بد تر اجازه ندادن با هرکس میخوای شوهر کنی و مادرتم کمکی نکرده
حالا این مادر مریض شده و حالش خوب نیست و شاید ماه های آخر زندگیش باشه
و تو بر خلاف میل باطنی با اصرار شوهرت رفتی دیدنش و اونجا هم میبینی که لازم بین بچه هاش فرق میزاره
چیکار میکنی ؟
بازم میری دیدنش ؟
خواهرا و برادرت هم باهات بشدت سنگین باشم چون از دوسال قبلش کلا رفت و آمد نکردی و میگن مامان از غصه ی کارهای تو مریض شد و ازت طلب کارن با نگاه شون
و اونجا نه تو به اونا محل میزاری نه اونا به تو
امروز کاملا حس کردم اینکه مامانم اونا رو بیشتر میخواد چون بعضی چیز هارو بعضی حس هارو او دلت میفهمی و کس دیگه نمیفهمه
من نمیخوام دیگه برم
واقعا کینه بزرگی ازش تو دلمه که اصلا آروم نمیشه
از یه طرف خودشم باعث شد و الآنم هنوز که هنوزه ترجیحش اوناست !!