الان بزرگ شدم ولی خاطرات گذشته داغونم کرده..هیچ وقت رهام نمی کنه..مادری عجیب داشتم. او هیچ وقت مرا بغل نکرد. او هیچ وقت مرا بوس نکرد. او هیچ وقت به من لبخند منتظرانه نزد. یاد م می اید رفتم دانشگاه...بعد دو ماه امدم..حتی حالم را نپرسید..یک دقیقه بعد رفت..البته این رفتارش با تمام بچه ها بود...مادر..همیشه اشکم در می اد ..خدایا این چه مادری بود..هشت سالم بود..با پدرم دعواش شد..پدر رفت بیرون ..تصادف کرد ..دیگر برنگشت..اصلا معنی بر نمی گردد...را نمی دانستم...پدر تنها کسی بود که به من و داداشا توجه می کرد..بعد از رفتن پدر ..خانه..یتیم خانه بود..مادرم هیچ وقت نه اشپزی می کرد..نه توجه بهمان می کرد..همیشه وقتی مادری خوب و مهربان می دیدم ..اشک م در می امد..از جهت عاطفی رشد نکردم..هنوز هم دنبال مادر می گردم ..ای کاش مرده بود..فکر می کردم الان بهشت است..حداقل تصور خوبی ازش داشتم..پدر که رفت و مرد..مادر بود و ما ..بدبختا..البته وضع مالی خوب بود...هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم..ولی مادرم ..یک عوضی بودو هست ..همیشه دوست داشتم مادری داشتم ..یک لحظه سرم را روی زانویش می گذاشتم ..می خوابیدم...همیشه دوست داشتم وقتی می رسیدم حیاط خانه..لبخندی می زد..می گفت چرا دیر امدی..او هیچ وقت فقط..خودش را دید..سگ برینه در این دنیا..بزرگ شدیم..الان یک مهر طلب ..مریض شدیم..گاه به یکی چنان می چسبم ..ازم فرار می کنه..همه جا دنبال مادر هستم ..چرا خدا و هستی ..مادر را از من دریغ کرد؟ ایا لیاقت نداشتم مادری مهربان داشته باشم؟ مادرم هیچ وقت ...هیچ جا به من افتخار نکرد...الان یک مریض . ..مانده در گذشته ...الان دچار وسواس فکری هم شده ام...بالاخره اوضاع روح و روانم داغون است..همینجوری امده ...این دردها از درون داغونم کرد..امدیم همدردی ..شرمنده اگر سرنوشت غمگین داشتم ..خود انتخاب نکردم..برنگزیدم...