یه خواستگار معرفی کردن .برای من مورد خوبی بود ولی وقتی فهمید بابام معتاده پا پس کشید گفته خانوادم بخاطر باباش راضی نیستن
دارم دق میکنم. حضور نحس بابام رو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته
نه گذاشتن برم دانشگاه نه تونستم حرفه ام رو ادامه بدم. زندگی شخصیم هم که اینطور .هیچ آدمی راضی نمیشه با دختر یه معتاد ازدواج کنه
اونروز خواهر زاده که تازه ازدواج کرده به شوخی بهم گفت تو بی صاحابی
مامان بزرگ مادریم هر وقت منو میبینه میگه بخاطر بابات کسی نزدیک تو نمیشه
دلم داره میترکه