۲روز پیش تولدم بود ولی چون اقاجونم فوت کرده بود نمی تونستیم تولد بگیریم با اینکه ۶ روز هم از چهلمش میگذشت ولی بازم زشت بود منم خیلی اهمیت ندادم و درک کردم اما رو رفتار بابام حساس بودم که چیکار میکنه ولی بابام فقط یه تولدت مبارک خشک و خالی بدون بغل کردن و بوس کردن بهم گفت منم خیلی ناراحت شدم شب که شد قرار شد بابام بره سبزی و نون بگیره بابامم به منو آبجیم و عمم که خیلی دوسشون دارم باهام اومدن اول خریدارو کردیم بعد رفتیم شهر بازی بابام رفت بلیت ماشین برقی گرفت برا همه اولش یکم یجوری شدم ولی بعدش خیلی بهم خ ش گذشت و خوشحال شدم بعدش رفتیم طلا فروشی که فقط یه نگاه بندازیم اما بعدش که گشتیم یکم رفتیم تو یکیش و بابام یه میل انتخاب کرد و بهم گفت بپوشم اندازم بود بابامم گفت همینو میخوایم وزنش که کرد ۱۱ گرم بود یعنی میشد ۴۱ میلیون و خرده ای وقتی خرید واقعا باورم نمیشد و این از صد تا تولد بهتر بود که بخوام کیک چند طبقه بخرم و آخرش هم چیز خواصی غیر ۴۰۰ تومن و چندتا عروسک گیرم نیاد بعضی موقع واقعا زندگی بهت شوک میده ❣️