2777
2789
عنوان

خدایا از دنیات متنفرم🥀😔🚶‍♂️

539 بازدید | 42 پست


وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

آنچه می خواستم... نخواهد شد آنچه نزدیک... دور خواهد شد اقتباس محالی از حرمان آنچه تقدیر گور خواهد شد


دست و دل را بریده باشی از آنچه می خواستی... نباید که به درک برده باشدت این فکر روزگارت به کام... شاید که


لام تا کام این گلو حناق هی فشرده کند دهانت را توی برزخ بگیردت دندان گوشت نازک زبانت را


بجوی ناخن صدایت را نشنود گوش خانه آهت را آه کشدااار میکند رسوا سرزمین بدون ماهت را


بعد هم انعکاس آیینه پر و خالی کند فضایت را در و دیوار بشکند هر بار رقص بی تاب سایه هایت را


می روم تا حریم ممنوعه بشکند حرمت سکوتم را آنچه می خواستم... نخواهد شد


می پذیرم غم سقوطم را آنچه می خواستم... نخواهد شد آنچه نزدیک دور خواهد شد...🖤

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
چرا؟

چرا نباشه ؟هیچی سازگاری نداره باهامون از اب و باد و خاک گرفته نا پرنده و چرندخ و خزنده

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
حالا اون دنیام همچین گل و بلبل نیستاا

اگه بد بود همه موندگار نمیشدن ، خب برمیگشتن همین دنیا 

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
این حد از ناامیدییه حس غالب گذراست جدی نگیر

والا دنیا خودش مارو جدی نگرفت

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
نه دیگه بری نمیتونی برگردی مسخره بازیه مگه

دنیا یه جوک بی مزه و لوسه

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔

می کشیدم درد را و درد من را می کشید مشت بر در میزدم جانم به لب ها می رسید


مشت بر در مشت بر دیوار مشتی در برم منقبض میشد وجودم ضجه هایی در سرم


بند بند استخوان هایم اسیر درد بود روح بیمارم از این آشفتگی ها زرد بود


زهر می نوشید من را من تمام زهر را راه می رفتم شبیه آفتی من شهر را


شهر من را ضجه میزد ضجه میزد درد را شهر می خواهد نباشم، این من شبگرد را


خستگی را خسته کردم زندگی را خسته تر درد را وابسته کردم مرگ را وابسته تر


من خودم را پیر کردم مادرم را پیرتر لحظه ها را دیر کردم سال ها را دیرتر


مشت بر دل میزنم یک مشت بر دیوارها من جهان را خسته کردم از پس تکرارها

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
فقط مث بچه ها بلدی بگی غذای تورو نمبخورم؟؟ب درک ک نمیخوری اصلا

شما بزرگ بخور غذات رو

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
هیز

نیستم ولی جواب اون این بود

وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو می‌شنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه می‌کرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند می‌شد، دست کرده بود توی قفسه سینه‌ش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز