می کشیدم درد را و درد من را می کشید مشت بر در میزدم جانم به لب ها می رسید
مشت بر در مشت بر دیوار مشتی در برم منقبض میشد وجودم ضجه هایی در سرم
بند بند استخوان هایم اسیر درد بود روح بیمارم از این آشفتگی ها زرد بود
زهر می نوشید من را من تمام زهر را راه می رفتم شبیه آفتی من شهر را
شهر من را ضجه میزد ضجه میزد درد را شهر می خواهد نباشم، این من شبگرد را
خستگی را خسته کردم زندگی را خسته تر درد را وابسته کردم مرگ را وابسته تر
من خودم را پیر کردم مادرم را پیرتر لحظه ها را دیر کردم سال ها را دیرتر
مشت بر دل میزنم یک مشت بر دیوارها من جهان را خسته کردم از پس تکرارها