اولین روز دانشگاهم بود نشسته بودم روی نیمکت داشتم با یکی از دخترا حرف میزدم درباره استادم که یه آقا اومد روبه رو ما ایستاد گفت ببخشید گرفتن جزوه واسه این درخونستی که من ازتون دارم دیگه قدیمی شده اجازه میدین من خواستگار شما باشم؟
وای نگته همه سمت ما بود دختره یهو زد زیر خندهانگار پسره می شناخت گفتش او جنتلمن دانشگاه که به کسی رو نمیده اومده ازت خاستگاری کرده قبول نکنی واقعا خنگی وایی خیلی خجالت زده شدم بعد با ترسو لرز گفتم ببخشید اما... حرفمو قطع کرد گفت میدونم شوکه شدید فعلا مزاحم نمیشم
بعد رفتنش دختره که باهاش آشنا شده بودم گفت خیلی خوش شانسی همه دخترای دانشگاه تو کف این پسره هستن به پدر
م گفتمم گف تصمیمش با خودت
پرسو جو که کردیم پسره خانواده ابرو داری داره وضع مالی شون خوبه پسر عالی هم هست از نظر قد و هیکل قیافه 20 بود اما... من دلم میخواد با کسی ازدواج کنم که عاشقشم اما هنوز کسی نی
چیکار کنم بگید
خانواده پسره هم شمارمو نو از دانشگاه گرفتو برا خاستگاری وقت گرفتنننن