سالهاس عروسش هستم هرروز باهاش بیرون رفتم ده سال ناهار پایین رفتم کمکش میپختم خلاصه کمک محبت کم نزاشتمم میرفت سفر شوهرشو بچه هاشو که بززگن ناهار شام بمدت ۶ماه میدادم تا اینکه عروس جدید چندسال پیش اومد میرفتیم سه تایی بیرون چشم توچشم اون میکرد منم جفت عروس به اون میگفت عزیزم نظرت چیه اینو بخرم یا نخرم تاخود الان ومحل سگ به من نمیداد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هشت سین 🌺 یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند ؟ کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد 🌺 کی بشه که بگم شد 💜 یعنی میشه که بشه ؟ 💜 ششمین سال انتظار 💜 من منتظر تو، تو منتظر چی ؟ بیا دیگه خب 💜 در آستانه چهل سالگی، باز هم انتظار بهتر از اتمام 💜 فلانی جانم، من بدون تو میتونم زندگی کنم، بخندم، شاد باشم، انرژی ببخشم، اما اگر تو باشی، همه اینها رو راحت تر انجام میدم ، همین 💜 ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم، یعقوب پسر دید زلیخا که جوان شد 💜۲۸ تیر، چه دل خونیه ، حالم خراب تر از اونکه بدونیه 💜 اگه چشمات منو میخواست تو نگاه تو میمردم 💜چشمات 🧿 آخ چشمات 💜 صبر من رفته دگر بر باد از دل 💜 گر حال زار دلم را بخواهی، با تو چه گویم که بر آن گواهی 💜 نفهمیدی که عشق و جان منی، جان که چه گویم جهان منی، نفهمیدی در دلم چه گذشت، تو قرار دل بیقرار منی💜 تو نباشی منمو چشمای ترم 💜 عادلانه نیست من بمانم و حسرت مدام ، عادلانه نیست قسمتم از این عشق ناتمام💜 تنها تو انبار کاه، هی میگشتم دنبال نخ سوزنای اشتباه💜 فلانی جان، از امروز بتی که از تو ساختم رو میشکنم، اگر روزی لحظه ای روزگاری دلت برا من تپید و به من پیشنهادی دادی بعد میسازم همه چیزهایی که باید بسازم، عاشقانه هم میسازم اما الان که نیستی و قراری هم نداری با من بهتره که خط بکشم روت 💜 تموم لحظه های این تب تلخ، خدا از حسرت ما باخبر بود، خودش مارو برای هم نمیخواست، خودت دیدی دعامون بی اثر بود 💜 مقاومت میکنم تا زمانی که تو رو ندارم دلنوشته ای ننویسم به یادت فقط اینکه امشب یه جوری ام دلتنگ نیستم فقط یه جوری ام انگار جام زندگیم ترک داره و عمرم داره هدر میره🍀 نه ، نشد که بیخیال شد ، تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد، زندگی درد قشنگیست که جریان دارد 💜
تا اینکه هفته پیش گفت میخام تعمیرات کنم بعد شوهرم بارها بهش گفت با من بره برا خرید وسایل خونش مثل کابینت سینک این چیزا هروقت میگفت شوهرم اینکه هرروز بامت میومد بیرون به رو خودش نمیورد
بعد من که اومدم خونمون به تعمیر کار کابینت گفت گفتم بیاد گفت به مهسا جاریم هم گفته بیاد طرح بده منم خیلی ناراحت شدم با اونم رفت خرید منم گفتم خوبه مهسا برات طراحی کنه طراحت بشه
حالا که اینقدر شوهرت گیره زیر پوستی از زیر بار رفت و آمد باهاشون بیا بیرون مثلا یه مدت به شوهرت بگو سر درد دارم نمیتونم برم بیرون وگرنه دوست دارم مادرت رو همراهی کنم یه بهونه غیر مستقیم بیار یا سرگرمی و کلاس برا خودت جور کن بگو دیگه میرم کلاس شهریه میدم حیف میشه اگر نرم