بزاريد اول بگم كه ما سه تا جاري هستيم
كه من كوچيكم
و امشب خونه بزرگه دوعوت بوديم و جاوي وسطي كه كلي هم كلاس داره برا خودش هم بود
حرف سر مهموني و مهموني دادن شد
از اونجايي كه تنها جايي كه خيلييييييييي وقته يه مهمونيم ندادن جاري وسطيه بود پدر شوهرم چندتا تيكه اومد و گفت يه وقت بريم اونجا
اوناهم گفتن تشريف بياريد و از اين حرفا
بعد خود جاريم گفت اخه من دست تنهام و برا همين تا خالا ندادم مهموني
(ايشون تهرانن و ما دوتا جاري ديگه و مادرشوهرو خواهرشوهرام اطراف تهران)
خلاصه وقتي گفت من تنهام و شماها كه زود به زود مهموني ميدين به خاطر اينكه مادرشوهر مياد كمكتونمن برگشتم گفتم من تو هيچ زماني كسي نيومد كمكم وخودم به تنهايي مهموني دادم
بعد سريع گفت خب حالا كي منظورش به شما بود ولي بچه تونو كه ميگيره باز جواب دادم نه خودم هم بچه رو ميگيرم هم غذا ميذارم كه بهش بر خورد كه يكي جوابش داد يكم بي ادبي كرد كه حالا تو چرا به خودت مبگيري و جواب ميدي
اينو هم بگم كلا من سه ساله وارد اين خانواده شوهرم شدم كلا سعي ميكنن جواب اين عروسو ندن يا الكي تاييدش كنن چون خيلييي بي ادبي ميكنه
ولي من واقعا زورم اومد كه تنبلي خودشو بزاره به اينكه دست تنهاست و فقط به اون كمك نميشه
خلاصه بحث تموم شد و داشتيم برميگشتيم خونه كلي شوهرم حرف بهم زد كه چرا جوابشو دادي
اون نميفهمه تو چرا دهن به دهنش گذاشتي
خيلي ناراحت شدم
اخه چرا شوهرم اينطور ميگه
اولا من بي ادبي نكردم و فقط موقعيت خودمو گفتم بعدم جواب اينو ندن من زورم ميگيره اخه فكر ميكنه همه چي تمامه و خيلي تكه