شبِ شنبه است
توی تخت دراز کشیدیم
پاهام ورم کرده و سینه هام به شدت درد میکنه
دارم به همسرم میگم فردا صبح باید بری بیمارستان پذیرشم کنی و اتاقم رو رزرو کنی تا برای دوشنبه صبح آماده باشیم
توی همین حرفها بودیم که خوابمون برد
صبحِ یکشنبه 96/06/19 ساعتِ 5:30 با درد و انقباضِ شدید بیدار شدم فکر کردم مثلِ همیشه اس پس صبر کردم تا تموم شه و برم دستشویی
ول کرد...رفتم دستشویی...کارم تموم شد...خودم رو خشک کردم...ولی بازم خیس بودم...باز خشک کردم...بازم خیس بودم...بازم...بازم...بازم
اتفاقی که نباید افتاده بود...کیسه آبم یک روز قبل از موعد زایمانم پاره شده بود
احساس کردم یه چاقو توی قلبمه...
اومدم وسطِ سالن و از تهه دلم فریاد زدم و همسرم رو صدا کردم
پرواز کرد سمتم از اشکام و وضعیتِ آشفتم فهمید یه چیزی شده پرسید حرکت میکنه
گفتم نــه و صورتش رو دیدم که کبود شد
با سرعتِ نور مامانم رو بیدار کرد و لباسای منو عوض کرد و وسایلم رو برداشت و سوار ماشین شدیم مسیرِ 20 دقیقه ای رو 5 دقیقه رفت و رسیدیم بیمارستان
وضعیتم هر لحظه وحشتناک تر میشد توی بخشِ زنانِ بیمارستان روی ویلچر بودم و یه سیلاب پشتِ سرِ خودم راه انداخته بودم...خجالت میکشیدم
همسرم مدام میپرسید حرکت کرد؟منم با رعشه میگفتم نـــه
دخترم حرکت نمیکرد و من جونم رو آروم آروم میدیدم که داره از تنم میره
رسیدیم اتاقِ معاینه همسرم و مادرم رو بیرون کردن فقط التماس میکردم ضربانش رو گوش بدن بعد برن سراغِ بقیهء کارا...
سونیک رو گذاشت روی دلم و من پرواز کردم از خوشی ساعتِ زندگیم با خوش ترین آهنگ کار میکرد
ساعت 7 شده بود دردام شروع شده بود با دکترم تماس گرفتن و گفته بود بستریش کنین تا بیام
ساعت 8 شد و دردا شدید تر شده بود و دکترم هنوز نیامده بود
ساعت 9 درد...درد...درد...هنوز نیامده بود
ساعت 9:30 دردی غیرِ قابلِ تحمل...هنوز نیامده بود
تو دلم میگفتم با اینهمه درد و با وجودِ سرکلاژ کم کم رحمم پاره میشه و خونریزی داخلی میکنم و میمیرم و دخترم رو نمیبینم...ای بابا...دستم رو گذاشتم روی شکمم و گفتم نازنینم تا آخرین ذرهء گوشتِ مادرت رو از استخون جدا کردی...خوب کردی مامان...خوب کردی که منتظرِ فردا نشدی و آخرین ضربه رو هم به مادرت زدی...
لحظه ای که درد میکشیدم و فریاد میزدم و التماس میکردم باز با دکترم تماس بگیرن هر کسی که بهم گفته بود و نگفته بود رو دعا کردم انشالله همه حاجت روا بشین
ساعت 9:45 درد تا مغزِ استخون...
از اتاق عمل تماس گرفتن و گفتن فلانی رو بیارین...
بعد از اینکه دردِ زایمانِ طبیعی رو کشیدم با ویلچر برای سزارین رفتم اتاق عمل حالم از دکترم بهم میخورد
بهم گفتن روی تخت بشینم و دستام رو بذارم روی زانوهام
متخصص بیهوشی مردِ محترم و مهربونی بود اسمِ دخترم رو پرسید و براش کلی آرزوی خوب کرد
بی حسی رو از کمر گرفتم و دردا داشتن کم کم میرفتن
هر چی دردا کمتر میشد استرس بیشتر میشد
دکترم عمل رو شروع کرد من فقط تکون میخورم و بی صبرانه منتظر بودم گریهء دخترم رو بشنوم
ثانیه ها میگذشتن...تا اینکه صدای یه گریهء معصوم و مظلوم اتاق رو پرکرد
ای جان...بالاخره اومد...3 سال انتظار کشیدم و همش گفتم یعنی مادرا لحظه ای که صدای گریهء بچه اشون رو میشنون چه حالی میشن؟
حالش قابلِ وصف نیست
انگار از یه جنگِ سختِ چند ساله پیروز برگشتم
چون بهم آرام بخش زده بودن توی هوشیاری کامل نبودم و نتونستم صورتش رو تشخیص بدم فقط فهمیدم آوردن گذاشتنش روی صورتم واااااای خدایا بوی بهشتت رو میداد چشماش باز بود و بهم نگاه میکرد بهش گفتم سلام مامان...مامان...مامان...بالاخره دخترم رو دیدم و منم شدم مامان...
...
بله روزِ یکشنبه 95/06/19 ساعتِ 10:08 آیـهء زیبا و نازنینم با وزنِ 3400 و قدِ 49 چشمِ منو پدرش رو روشن کرد
💖
یک ساعت بعد از تولدش👇
