نمیدونم چرا تارگیا اینجوری شدم.
با دوستای هم دانشکدهای رفتیم پیکنیک.
با یکی از دوستام رفتیم چرخی بزنیم که چشمتون روز بد نبینه برگشتنی دیدم دوتا از همکلاسیها با نامزدم (عقد نکردیم)گرم گرفتن و میخندن.
هرچی نزدیکتر میشدیم به این فکر میکردم چجوری خفشون کنم.تا دیدنم فک کنم از قیافم همهچی دستگیرشون شدو الفرار.
اونقدر اذیت شدم که حتی شبم خوابم نبرد و فقط به نابود مردن پاره کردن اون دو تا فک میکردم.
نمیدونم چجوری باید از شر این اخلاق بد نجات پیدا کنم.