دوستان لطفا قضاوت ن نین نمیخام داستان زیاد باز کنم
رلم با یه دختر از بچگی به هم بودن و این دوتا بزرگ میشن و رلن بهشون میگه ک قصد ازدواج نداره بعد که وارد زندگی شدم درگیری های زیادی پیش اومد و با افتادن بعضی از اتفاقا رلم باید با اون ازدواج کنه(قضاوت نکنین) رلم گفت بعد ازدواج خودم میکشم
منم بهش گفتم ایراد نداره ازدواج کن
اون فکر میکنه بات ازدواج کنه زندگی گل و بلبل نمیدونه که قراره چه زجر هایی بکشه و از هر قطره اشک خوشحال شیم
نیاید اینجا بگید که تو نفر سوم رابطه ای رلم بهش گفته بود که نمیخاد حتی قبل من
خودتونم میدونین که ازدواج که یکی راضی نباشه باطله