انسان پیچیده ترین موجودیه که دیدم😔
من خیلی بهم اهمیت نمیداد یعنی عواطفش مثل من نبود چون من واقعا عاشق شده بودم براش مینوشتم نوشته هامو دید باورش نمیشد مضمون و مخاطب اون نوشته هاست بهم میگفت عتیقه میگفت من همچین آدمی رو تو عمرم ندیدم که این همه از احساس سرشار باشه بهم گفت چاپش میکنیم شهریور تولدشه خواستم اون کتاب رو هدیه بهش بدم.... آخه چرا زندگی ادامه داره!! من با این درد چطور ادامه بدم مگه آدم چند بار عاشق میشه اصلا توان و رمقی براش نمیمونه
۲۴ی تو ذهنمه میترسم به مرز جنون برسم😔کاش یکی بیاد بیدارم کنه بگه همش خواب بود بیدار شو😭
من بدون اون چطور زندگی کنم😔لامصب مگه من از ت چی میخواستم😭
یه روز دلت برام تنگ میشه بعد ایستاده روبروی آینه بایست و برای غرورت کف بزن💔