سلام دوستان
شب همه بخیر
چند روز پیش توی خیابون یه دختر خانمی رو دیدم که دست یه خانم میانسال رو گرفته بود.
یهو یاد خودم افتادم که
چطور با ذوق دست دختر یک ساله ام رو گرفته بودم تا راه بره مبادا بیفته،کلی هم سرفراز بودم که سالمه و راه افتاده...
اما این ها رو که دیدم،فکر کردم به اینکه الان اون دختر شاید معذب هست،مجبورکه آروم راه بره به خاطر اون خانم،همه هم نگاه می کنند که دست اون رو گرفته..(که البته وظیفه ی ماست مراقبت از پدر و مادر مسن)
چقدر دلش می خواست سریع راه می رفت و کارش رو انجام می داد،این طوری قدم برداشتن کلی وقتش رو می گیره..
اما یه مادری که دست بچه ی کوچک رو گرفته،جلب توجه نمی کنه...
خیلی می ترسم از روزهای پیری،تنهایی ،مریضی ،و شاید بی کسی
معمولا هیچ جوونی از مصاحبت با افراد مسن احساس رضایت نداره،دنبال همسن خودش می گرده،مادر زن عموم بیچاره همیشه دنبال گوش شنوا بود،خدا بیامرز زمینگیر بود ،و تنها گوشه ی خونه ی دخترش
هر موقع مادرم می رفت اندازه ی یه دنیا حرف می زد
برای همه ی افراد سالخورده احترام قایل هستم،اما پیری واقعا ترس داره
شما نظر من رو قبول دارید؟؟؟؟؟؟؟