جالب بودخاستم تواین ایام محرم ی خوابی ک دیدموبزارم براتون توروخدااگه بی اعتقادین ب اعتقاداتم توهین نکنید
چندروزبه اربعین مونده بودمن بیماربودم افسردگی داشتم علاوه براون یه بیماری مضمن بهش اضافه شده بودکه باتشخیص دکترا سرطان شناخته شددکترم چندتاداروداده بودبهم ک بعدمصرفشون ی روزبلندشدم کامل کورشده بودم دادزدم مادرمن جاییونمیبینم خداکنه براهیچ مادری همچین چیزی پیش نیادمادرم روی زمین بندنبودمثل مرغ سربریده خلاصه تارسوندنم بیمارستان بیهوش میشم واینارواززبون مادرم میگم دکترامیان میگن اعزامش کنیدحالش بسیاروخیمه وروبه کما
مادرم همه موهاشوکنده بودمنم داشتم بازندگی ومرگ دسته پنجه نرم میکردم سختیای زیادی کشیده بودم تااون روزهمیشه آرزوی مرگ میکردم ولی اون روزرسیده بودنمیخاستم بمیرم وبخاطرمادرم همه تلاشمومیکردم ک برگردم وچشماموبارکنم آرزوداشتم یباردیگه صورت مادرموببینم تااینکه منواعزام کردن خواب بودم یارویا.....
دیدم تویه سحرای بی انتهام پشت سریه کاروان دارم میرم نمیدونم کجایهوازضعف پاهام لرزیدوبازانو زمین خوردم یه آقا مشک روشونش برگشت سمتم گفت بلندشوازقافله جاموندی گفتم کجامیرن گفت کربلاگریه کردم آدم بی اعتقادی بودم وگناهکارعالم باگریه گفتم من نمیتونم پاهام ضعف دارن ازهمه مهمترمگه نمیدونیدمن بیمارشدم دکتراجوابم کردن مشکو اوردپایین یه کاسه آب داددستم گفت اینوبخورگفتم بخورم بالامیارم حالم بده گفت امام حسین فرستاده شفات داده بخوروراه بیفت آبو سرکشیدم سرموبالاگرفتم دیدم کل کاروان آب دستشون بودتوکاسه اون آقام ابلفضل بودیه تیکه کاغذتودستم گزاشت گفت این دعوتنامه حسینه بایدبری کربلاچشاموبازکردم روتخت بودم مادرم گریون چندروزتوکمابودم اون روزکه بهوشاومدگ اربعین بودگفتم میخام پاشم مادرم باخوشحالی ک بهوش اومده بودم گفت نه تادکتربیادگفتم مادردکتراومدمیخام برم کربلابایدبرم خوابموتعریف کردم براشون همه گریه کردن من واقعامعجزه دیدم شفاگرفتم اون سال گذشت من سال بعدبه دعوت آقا رفتم کربلا
اسلام علیک یااباعبدالله الحسین