اعتماد کرد و اومد.بهش گفتم ..می خوام اقرار کنم که معتاد شدم...و کل حقیقت رو اعتراف کردم.خیلی ناراحت شد.نیم ساعت فقط گریه کرد.گفتم،تنها راهی که واسه نجات من هست اینه که تو از من شکایت کنی و زندانی بشم تا اجبارا ترک کنم.بعدش هم مدتی بمونم زندون آدم بشم.گفت،آخه من چه طور می تونم از تو شکایت کنم و بندازمت زندان؟؟؟
از دایی قرض می کنم و می خوابونمت بهترین بیمارستان...
گفتم ،نه من باید تقاص پس بدم.تا آدم بشم.
قانع شد و با هم رفتیم کلانتری.خودم فرم شکایت رو نوشتم و دادم افسر نگهبان.
فکر کرد من برادر زنم هستم.گفتم نه جناب سروان ،من خود رسول هستم.که می خوام چند ماه زندانی بشن.تا کثافت های روحم پاک بشه.
حالا هشت ماه هست زندانی هستم.هیچ موادی وارد خونم نشده.
ولی هنوز سمومی که شخصیتی رو مسموم کرده از بدنم بیرون نرفته...
یک ماه دیگه هم باید بمونم تا خوب بشم.
بعد به زنم می گم شکایت رو پس بگیره.
اینجا یه مددکار حرفه ای داریم که روی من خیلی کار کرده.او هم می که یک ماه دیگه صبر کن
امیدوارم خدا از تقصیراتم بگذره
پایان.........