شیرین ترین خاطراتم وقتی بوو که کنار پدربزرگم بودم خیلی بهشون وابسته بودم تلخ ترینش وقتی بود که دیگه نفس نمیکشیدن هنوزم بعد ۱۴ سال تو ذهنم باهاشون حرف میزنم هرچی خاطرات قشنگ مال دوران بچگی مه چقدر زود گذشت ...انگار دنیا همون موقع ها قشنگ بود ..ی وقتایی ی پیرمرد و پیرزن ک میبینم میگم کاشکی خونه شون میرفتم میشستم خونشون چای میخوردم
..واقعا ی وقتایی دوست دارم برم تو روستا زندگی کنم با همون خونه های کاه گلی انگار اونجاها معنی زندگی و میفهمی 😔