۲۲ سالمه، اندازه یه آدم ۵۲ ساله روح و جسمم پیر شده
تو این ۲۲ سال یه بار مسافرت نرفتم، یه بار تفریحی که دلم میخواد نرفتم، یه بار لباسی که دلم میخواد نخریدم
همیشه قناعت کردم، مراعات کردم، همیشه گفتم چشم
از صبح تا شب تو این خونه کار میکنم، بشور و بساب و بچه خواهر برادر رو نگه دار و قرص اینو اون رو بده و...
آخر کار مادر و پدرم برمیگردن میگن دختر فلانی سرکاره آنقدر پول میگیره، پسر فلانی زرنگه فلان کارو میکنه و...
همش سرکوفت تحقیر
نمیگن دختر فلانی عیاشه، وله اینارو نمیبینن
بد منو میگن و خوب اونارو
به خدا از صبح که بلند میشم تا شب آرامش ندارم
یه اتاق ندارم توش یک ساعت کپه مرگم رو بزارم
تو محله پایین شهر، با یه خانواده از همه نظر ضعیف (فرهنگی، مالی، اخلاقی)
واقعا خسته شدم
هرجا هم میرم دنبال کار سابقه میخواد یا حقوقش و کارش یه جوریه که اصلا نمیصرفه بری
دلم میخواد برم کمپ گردشگری یک روزه، دو روزه حتی دوست هم ندارم که برم باهاش
آنقدر دلم میسوزه واسه خودم و بختم
کاش یک درصد از شانس دوستام رو من داشتم
دلم خیلی گرفته
دعا کنید نجات پیدا کنم دارم دیوونه میشم