از سر جایش بلند شد..
انگار چیزی درون ذهنش روشن شده باشد..
به سمت آیینه رفت، چقدر از خودش فاصله گرفته بود!
چقدر غریب و ناآشنا بود برای خودش و اطرافیانش!
خود را کجا گم کرده بود؟!
در قبرستان؟!
در غسالخانه؟؟
در رابطه با آدم ها؟
در حرف دیگران؟
یا شاید وسط کوتاهی کردن های خودش گم شده بود!
دیگر مهم نبود، دیگر او نمیخواست نآشنا بماند...دیگر نمیخواست رو به روی آیینه با تنفر به شخص مقابل نگاه کند..وقتش بود!
وقت تغییر بود!
دقیقا همان وقتی بود که باید میرسید و به نظر حالا رسیده بود..
یک شروع دوباره یا شاید شروعی برای پایان دادن به آیینه نفرت انگیز؛
به این فکر کرد مگر چقدر زنده است تا خودش را آنطور که باید نداشته باشد؟!
باید بلند میشد و دست به کاری میزد،،ماه دیگر یا سال دیگر نباید اینگونه میبود!
پس ایمان آورد به خدا و خودش..
صبر را پیشه کرد و نهال امید را در دلش کاشت..
بماند به یادگار از شروع دوباره ی من🔥✨
روزی در اینجا منه واقعی را خواهید شناخت🤍🌊