بچه ها داداشم و خانمش ۱۸ساله ازدواج کردن و بینهایت (به گفته خودشون نه فقط اطرافیان)خوشبخت بودن
حالا یه زلزله افتاده توی زندگیشون
داداشم توی به مهمونی دوستانه مشروب خوره و انگار خیلی خورده چون خودش به خانمش گفته هیچی از اون روز یادش نیست
یکی دو هفته بعد مهمونی دقیق نمیدونم همونی که خونش مهمونی بودن زنگ زده که به داداشم که اونروز تو حالت بد بوده منو بوسیدی....(اینجاشو زنداداشم نگفت تا چه حد بوده)داداشم به قول خودش تا چند لحظه نفس نکشیده میگه مطمئنه سکته مرده
بعدا زنداداشم زنگ میزنه دعوتشون کنه و... در جریان صحبت با زنه میفهمه
فقط من میدونم این قضیه رو
هر دو داغون شدن
داداشم همش میگه هیچی یادش نیست ولی مطمئنه زنه داره دروغ میگه زنداداشم به زنه گفته از چشام بیشتر شوهرمو قبول دارم کاری هم کرده حالش خوب نبوده و ...
اما کارش هر روز گریه است حتی به رفتن میگه فکر میکنه داداشم بهش گفته هر تصمیمی بگیری بهت حق میدم اما تو بمون اونی که باید بره منم...
من چیکار کنم براشون چطور زنداداشمو آروم منم
باور نمیکنین لیلی و مجنون بودن
الانم هستن اما زنداداشم میگه فقط جسمم توی خونه است
دارن آب میشن
خیلی بهش گفتم دروغ میگه زنه نمیدونم چجوری اما قبل این موضوع رابطه اون زن و شوهره بد بوده الان خوب شدن چون زنه خودشو خوب جلوه داده