خیلی خیلی زیاد مثلا بریم لباس بگیرم یا چیزی میگ برا خواهرش برای بچه اش بردارم البته حساب میکنه خواهره باهاش ولی مثلا حتی بدون خانواده اش هر چی بخوره انگار عذاب وجدان داره کلا از بچگی فقط چسبیده بود به خواهراش نه دوستی نه رفیقی که باهاش بره بیرون همه کس و کارش همینا بودن الانم ازدواج کردیم شدت گرفته تک پسره و تو یه ساختمونیم جوری شده نگاش کنم حالم ازش بهم میخوره رابطه جنسی نداریم زیاد اعتیاد به خود ...داره اکثرا همه با هم میریم بیرون عین آدمای قدیم بچه خواهره بزرگ بشه اون یکی هم بچه دار بشه هر کدوم برام دردسر جدید میشن بخدا از بس که بهم وابسته ان و در طول روز بیست و چهاری در حال آمار دادن با جزئیات که کی دست تو دماغم کردم کی آب خوردم الان دستشویی ام اصن یه چیزای چرت تا دعواها بحث ها همه چی شدید وسواسیه همش مجبورم میکنه اینو بشورم فلان چیز بشورم تا حالا موقع رابطه همون کم هم دست نمیزنه بهم همه از دوز فک میکنن چه خوشبخت و خوش شانسم با تک پسر یه خانواده پولدار وصلت کردم نمیدونن چه زجری دارم میکشم