بیست سابه با سختی به این سن رسیدم هرروز گریه و سختی و غم بوده
بابام خیلی اذیتم میکنه.هیچی کار نمیکنه میره بیرون و برنمیگرده شب وقتی میاد هیچکس جرات نمیکنه بگه کجا بودی .مامانم به خاطر برادرام که کوچیکن و من که بیست سالمه و دم بختم طلاق نمیگیره
و نمیزاره من و مامانم حتی بریم سرکار
هیچی پول نداریم حتی هیچی غذا نداریم که پول نهار و شاممونو بدیم چیزی بخریم بخدا یه مدته سوتغذیه گرفتیم.خودمم مریضم.هورمون هام بهم ریخته توی ماه بیست روز پریودم.دچار حمله پنیک میشم هر روز . بیماری پوستی دارم.افسردگی شدید دارم.دیگهمیخوام بکشم خودمو.مگه یه دختر بیست ساله چقدرمیتونه زجر بکشه