اعتماد نکن
من یه بار تو اینستا زیر یه پست مربوط به تولد ، یه خانومی انقدر حرفهای سوزناک زده بود که جیگر همه آتیش میگرفت کلی آدم ریپلایش کردن که بهش کمک کنن
مثلا نوشته بود خودم یتیم بودم همیشه حسرت تولد داشتم هیچوقت هیچ کیکی نداشتم و فقط پشت ویترین قنادی ها نگاه میکردم و حسرت میخوردم و الان هم بچه ام همین سرنوشت رو داره آرزو داره فقط یه کیک ببرم مدرسه اش ولی من همون هم نمیتونم
منم گفتم آدرس مدرسه بچه ات رو بده من یه تولد خوب براش تو مدرسه اش میگیرم( الیته کلی آدم دیگه هم دلشون سوخته بود و قصد کمک داشتن) بعد سریع اومد پی وی گفت خدا خیرت بده حالا که میخوای کمک کنی تولد نمیخوام بچه ام کفشش پاره هست با دمپایی میره مدرسه براش کفش بگیر گفتم باشه برو کفش بگیر از مغازه زنگ بزن تا پولش رو برای فروشنده واریز کنم
گفت نه اخه پاش مشکل داره و باید کفش مخصوص بپوشه که ۱۰ میلیون هست و باید برای خودم واریز کنی تا به دکترش سفارش بدم منم گفتم عزیرم من بچه ی خودم تا حالا کفش بیشتر از ۵۰۰ نپوشیده ندارم ، تو گفتی حسرت تولد داره منم خواستم تولد بگیرم وگرنه پول کفش ده میلیونی ندارم. اونم صدتا دری وری بهم گفت و نفرینم کرد یه ۱۰ روزی درگیرش بودم هرروز پیام میداد تا آخر بلاکش کردم