بخدا خسته شدم از دستش بریدم
همسرم خیلی خوبه کاری مهربون چشم پاک
ولی مادرش زندگیو زهرکرده برام
توی فکربودیم با همسرم بچه داربشیم ماه آینده بریم اقدام ولی آخر مادرش بعد ۱سال موفق شد برم درخواست طلاق بدم
همسرم میگه این روانیه تورو هم نابود میکنه بری پی زندگیت بهتر
هم روانیه هم دنبال دعاست
از حسودیش و عقده ایی بودنش هرچی بگم کم گفتم به همسرم میگفت من مادرتم من تورو حامله بودم ۹ماه زاییدم تورو اونوقت چرا این دختره دوستش داری و بهش احترام میذاری
بخدا هزار بار از در دوستی با مادرش وارد شدم ولی انگار ن انگار
ما ۱سال دوست بودیم هرکااااااری کرد بهم نرسیم ماهمش فکرمیکردیم عقد کنیم بیخیال میشه ولی از روز اول عقد میگفت باید بری طلاقش بدی
بدون عروسی اومدیم زندگیمون شروع کردیم
هرروز یه داستانی دارم باهاش
من همسرم دوستش دارم زندگیم دوست دارم ولی این زن نمیذاره زندگی کنیم
فقط میخواد ثابت کنه من میفهمیدم ی چیزی میگفتم بدرد هم نمیخورید
امروز صبح رفتیم با همسرم درخواست طلاق دادیم
اصلا دارم روانی میشم بخدا😭😭😭😭