سلام ،من متاهلم ولی انگار مجردم ،شوهرمو شب ها سر سفره فقط میبینم شاید دو کلمه حرف ردوبدل کنیم شایدم نه،همیشه خستس یا تو گوشیشه یا با دوستاش میره بیرون،دلم میخواست یه مرد توی زندگیم بود که بهم توجه میکرد مثل یه دوست باهام رفیق بود،تنهایی دارم دق میکنم ،مسافر ت میریم اصلا خوش نمیگذره ،پارک و سینما اگه بریم بازم انگار تنهام، چیزای هیجان انگیز براش تعریف میکنم اصلا نمیشنوه،ماهی یکی دوبار برای س ک س توی تاریکی بهم نزدیک میشه بعد هم پشتشو میکنه بهم دوباره. ،تا کی مجبورم باهاش بمونم جوونیم رفت بخدا،چکار کنم ،دارم هیز میشم بخدا ،مرد میبینم با زنش صمیمی برخورد میکنه با چشمام کم مونده بخورمش، نکنه بلغزم