2777
2789

نمی تونم دروغ بگم همسرم همه تلاشش می کنه جبران کنه ....ولی من هر چی می گذره به جای اینکه بهتر بشم بدتر میشم بیخود بی جهت گریه می کنم .....

بنده خدا( زن صیغه ای )که می گفت من هیچی نمی خوام یه روز زنگ میزنه یه تومن بریز 

یه روز میگه به همسرم (تو مثل زندانیا شدی که نمی تونه تنها بیای بچتو ببینی همش با خانمتی )

یه روز دیگه چرا تو تربیت من دخالت میکنید و....

یه روز میگه نمی خوام ببینی بچمو 

دوباره پیام میده چرا نیومدی بچرو ببری 




بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

هنوز با همن؟؟

والا اینطور ک شما میگید،نفر سوم رابطه شمایید


من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه):                                                         برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمده‌ام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی.                                               ‏یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز می‌کنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم):    حکایت مواجهه من با آدم‌هاییه که یهو ازشون عجیب‌ترین بی‌مهری‌ها رو میبینم...

چرا سوم ؟

آخه خانومه خیلی طلبکاره

یه طوری تعیین تکلیف میکنه انگار شما اومدید تو زندگیشون

اگه الان از هم جدا شدن دیگه این حرفا چیه

من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه):                                                         برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمده‌ام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی.                                               ‏یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز می‌کنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم):    حکایت مواجهه من با آدم‌هاییه که یهو ازشون عجیب‌ترین بی‌مهری‌ها رو میبینم...

خب دیگه بچه دارن شما هم قبول کردی شرایط و وجود بچه‌رو دیگه کاری نمیتونی بکنی بخاطر همین زبونش درازه

اره ...پرو به همسرم گفته حالا که خانمت فهمیده چرا نمیجنگی که منم قبول کنه 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز