من ی بار بچگیم مشهد رفتم که دیگه چیزی یادم نمیاد ازش این روزا شدیدا دلم حرم میخواد تاحالا نرفتم ولی یکبار تو بچگی بازاررضا گم شدم یادمه کلی با گریه امام رضارو صدا میزدم بعد مامان بابامو پیدا کردم
بچه ای به مادرش گفت اگر بهشت حق توست، چرا در دستانت نیست؟ چرا زیر پایت قرار دارد؟ مادرش پاسخ داد دلبندم من بهشت را بر زمین گذاشتم تا تو را در آغوش بگیرم. الهی چشم همه منتظرا رو به دیدن فرزند روشن کن.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یکی تو بيست دو سالگى ازدواج ميكنه و ده سال بعد اولين بچه اشو مياره، اون يكى سى و يك سالگى ازدواج ميكنه و سال بعدش بچه مياره. يكى بيست و پنج سالگيش فارغ التحصيل ميشه و چهار سال بعد شغل پيدا ميكنه، اون يكى بيست و نه سالگى فارغ التحصيل ميشه و همون سال شغل پيدا ميكنه. يكى تو سى و پنج سالگى رئيس ميشه و سال بعدش ميميره، اون يكى تو پنجاه سالگى رئيس ميشه و نود سال عمر ميكنه. "تو نه از بقيه جلوترى نه عقب تر" "تو دارى تو زمان خودت زندگى ميكنى" پس آروم باش ، به خدا توكل كن و از زنذگيت لذت ببر و خودتو با احدى مقايسه نكن🥰
من بار اخر ۲۰ سال پیش رفته بودم اینقدر اذیت شدم ک گفتم یا امام رضا دیگه منو دعوت نکن دیگه نشد که برم یه پارسال روز که توی ایستگاه وایساده بودم که برم سرکار همینطوری گفتم یا امام رضا خودت منو دعوت کن دلم حرم میخواد حالا من یه چیزی کفتم تو چرا دعوتم نمیکنی خدا شاهده تا شب نشده جور شد ک بلیط بگیرم و برم