سلام.من با شوهرمتا حالا هیچمشکلی نداشتیم و بهش اعتماد کامل دارم.یه دختر کوچولو ۶ ماهه هم داریم.جفت مون هم تو خانواده هایی که بزرگشدیم روابط زن و مرد در حد عرف خیلی عادی و قابل قبوله.تا به حال هم هیچمشکلی تو خانواده ها نبوده.
حالا شوهرم ماموریته . ماشهرستانیم و اون تهرانه.من بچگی م تهران بودم و یه دوست خییییلی صمیمی دارم که مثل خواهرمه.با اینکه از همدوریم ولی باز هم بهترین دوستمه.خانوادگی از بچگی با هم رفت و آمد داریم و مثل چشمامه
شوهرم امشب ساعت ۹ شب بهمزنگزد که به نظرت با فلانی برم بیرون؟گفتم بهش زنگ بزن .گفت اوکی و قطع کرد.
یک ساعت بعد دوستم رنگزد که شوهرت بهم زنگ زده وتعارف کردم بیاد خونه مون،گفته مزاحم نمیشم و بریم بیرون یه دوری بزنیم.جات خیلی خالیه."همون لحظه شوهرم گوشی رو ازش گرفت وفقط دوتا جمله گفت بهم که به بابات بگو فلان کار رو بکنه و خداحافظ.
همون لحظه حالم بد شد.این یک هفته که رفته ففط وقتی باهام کار داشته تماس گرفته.امشب هم حرصمگرفت که با دوستم رفته دربند ، بعد بهمزنگزده برو به بابات بگو فلان کار رو بکنه.حتی یه کلمه نگفته دلم واسه تو و دخترمون تنگشده....واقعا حالم یجوریه.نمیدونم فردا که برمیگرده چه رفتاری نشون بدم.از دوستم اصلا ناراحت نیستم و الآن مشکلم با شوهرمه.از طرفی چون قبل اینکه دوستم رو ببینه باهامتماس گرفته ،وقتی هم بهش گله کنم میگه من بهت خبر دادم اول و اجازه گرفتم.میدونم اشتباه کردم ولی واقعا نمیدونم چه برخوردی داشته باشم....