خسته شدم از استرس کار . هر روز استرس اعصاب خوردی دعوا . یه مغازه زدم اول جوونیم . هر روز یکی میاد میگه اینجا رو من قبلا خریدم . میخواد مال مارو بکشه بالا . کارم شده با نزول خور و قاضیه پولکی و وکیل عوضی و دزد و آدمای کلاش سرو کله زدن . یبار ک میخواستن منو بکشن . الان نمیزارن یه روز یه نفس راحت بکشم . تو جوونی احساس میکنم پیر شدم حوصله ی هیچیو ندارم . واقعا اگه غم اطرافیان آدم نبود مرگ بهترین اتفاق بود