من مادرشوهرم طبقه بالامونن.
منم طبقه پایین خونمون کوچیک . تشک هامونو اون هفته باز کردیم همه کپک گرفتن. چون به زور جا کردیم تو اتاقمون کوچیک خلاصه همه رو مادرشوهرم گفت بیار بالا بعدا سر فرصت خودم درستش میکنم .خونه خودم جا میکنم.
مام بردیم.
تا به امروز یه تشک پایین مونده بود با بالش های خواب . اینارم بردیم بالا .
شوهرم با بردار شوهرم نشسته بودن تو گوشی بعد تا وارد خونشون شدم داداشش شروع کرد تیکه بار انداختن ... شما که همه وسایلاتونو میارین بالا
منم عصابم خورد بود پایین همه بهم ریخته از یه طرف خونمون کوچیک از اونور کپک تشک ها.
منم با حالت عصبی گفتم ببخشید دیگه خونمون کوچیکه
اونم هیچی نگفت .
بعد با مادرشوهرم رفتیم اتاق بالای کمد دیواریشون بزاریم.
رفت رو چهارپایه که تشک ها رو بهش بدم ...
بعد از اونور بردارشوهرم گفت مامان شارژرمو اونجاست بیارین منم گفتم نمیاریم. ( حرصم گرفت دراز کشیده تو گوشی به ما دستور میده فلجی خودت پاشو)
بعد مادرشوهرم اومد پایین رفت تو هال .
بهم گفت شارژرو بیار
منم آوردم انداختم رو تشک هام
ندادم دستش .
مادرشوهرم برگشت گفت چرا میندازی؟ بهش بده خب
منم گفتم خاله خودت بده .
شوهرم رفت پایین کار داشت .
بعد رفتیم اتاق تشک هارو داخل بقچه بود میدادم مادرشوهرمم نمیتونست بگیره از اینور سنگین
داشت کمرم نصف میشد
بعد گفتم خاله بگو بیاد کمک کنه خوب (بردارشوهرم) بعد گفت ولش کن اونا واسه ما نمیان.
رفتم بردارشوهرمو صدا زدم چهار بار گفتم بیا کمک کن ما نمیتونیم بلند کنیم سنگینه.
بعد گفت نمیام
منم گفتم خو دو دیقه بیا کمک آخه با دستم علامت 🤚( یعنی خاک تو سرت) نشون دادم اونم نگام کرد .
بعد با حالت تشر گفت من بیام کمک وسیله شما یکی دو تا نیست همه رو میخوای بیاری خونه ما
منم هیچی نگفتم
خودم رفتم بالا چهار پاییه با زور دادم بالا