توی تایم 20 سالگیم بازم قرصای بیماریمو میخوردم و خب با خودم کنار اومدم..دروغ نگم از 6 سالگیم تا الان هر هفته تراپیست یا روانشناس وقت دارم...
پسر عموم و داداش دوقلوش انگار منو دوست داشتن و خب به دلایلی یه بحث بدی میشه که حسام میاد خاستگاری من و تیام که داداشش بود حتی توی هیچکدوم از مراسما نیومد..حسام اومد خاستگاریم و من فوق العاده از ازدواج سنتی متنفر بودم اما خب یجورایی با حرفاش اون شب تونست عشقشو ثابت کنه بهم و احساس میکردم عشقش از اون پسر خرپولا بیشتره ...قرار عقد شد عید فطر امسال و تا اونموقع هر هفته جلسه ای یکبار میرفتیم مشاوره تا من بتونم اوکی تر بشم ...
عقد کردیمو حسام تقریبا جز ماشینش و خونه ای که بابابزرگم براش گذاشته بود چیزی نداشت...تنها چیزی که براش اهمیت نداشت مادیات بود ...
خلاصه که من 9 روز بعد از عقدمون حسام رو توی تصادف از دست دادم...توی مراسم سومش نتونستم شرکت کنم چون حالم به شدت بد بود و بیمارستان بودم..از شب اول مرگش تاشب پنجم حمله های عصبی شدید ، کابوس های مزخرف سراغم میومد...تا اینکه شب پنجم نصفه شب بود که تشنج کردم و منو سریع انتقال دادن بیمارستان ، دکترا گفتن مشکلش فراتر از یه اختلاله برید پیش دکتر مغز و اعصاب ببینید چی میگه...خب ما رفتیم و تشخیص دادن که من مبتلا به ام اس نوع خفیف شدم و تنش ها ، حمله های عصبیمو بیشتر میکنه...توی این سی و چند روزی که نامزدم فوت کرده همه جور مشکلاتو تحمل کردم ..و احساس میکنم از درون داغونم...