من از بچگی زندگی خیلی بدی داشتم
وضع مالیمون خیلی خوب بود ولی هرمشکلی فکر کنی داشتم
مادر و پدرم باهم هزاران مشکل دارن و داشتن همیشه
مادرم از من متنفره و بارها ارزوی مرگمو کرده و تقریبا هرروز داره میگه بمیرم و کتکم میزنه
از بچگیم ازم متنفر بود و هروقت با پدرم دعوا کرد سر من خالی کرد
حتی ی بار بخاطرش خودکشی کردم و بهش گفتم اینکارو کردم تا تو راحتتر باشی و وقتی نمردم هرچی دهنش اومد بهم گفت که کاش میمردم و چرا زنده موندم
میخوام ب پدرم بگم یا من باید تو خونه باشم یا مادرم و میدونم منو انتخاب میکنه
چون اگه اینطوری پیش بره سه حالت داره یا خودمو میکشم یا مادرمو یا راهی تیمارستان میشم