قراره آخر هفته به مدت یه هفته با بچه هام بریم خونه مامانم بمونیم.اونا یه شهر دیگه هستن.قبلا هم رفتم.دخترم امتحاناتش تموم شده گفتم بریم یه هوایی بخوریم.دیشب موقع خواب دیدم شوهرم خیلی تو فکره.بهش گفتم چی شده.اول گفت هیچی.اصرار کردم بهش گفت یهو یه فکرای بدی اومده تو ذهنم.دلشوره دارم.میترسم برید اونجا یه اتفاقی براتون بیوفته.خیلی شوکه شدم.اصلا شوهرم تا به حال این طوری نبود.از این حرفا نمیزد.کلا آدم خرافاتی و این شکلی نیست.یهو تو چشاش اشک جمع شد.بهش گفتم دلت نیست نمیریم.گفت نه برید انشاالله که مشکلی پیش نمیاد.من حدود هفت ماهی میشه خونه مادرم نرفتم.اونا الان چشم انتظارن که ما بریم.الان موندم.میگم توکل به خدا.همه چی دست اونه