شوهرم امروز ظهر اومد خونه ساعت کاریش تا ۷ غروب ؛ناراحت بود تو خودش هرچی بهش گفتم چیه عزیزم چرا الان اومدی گفت هیچی گرسنمه ناهار بیار غذا اوردم تو خودم همش فکر میکردم ک چی شده سرکار اخراج شده یعنی ک الان اومده انقد ناراحت
بعد گفت سرکار با همکارم دعوام شده زدمش صورتش خون خالی شده دوتا دندونشو شکسته
منم دلم هُری ریخت ک هیچی دیگه ....
ناراحت شدم اشکم داشت درد میومد بعد ی دفعه میخنده میگه شوخی کردم خواستم فضا عوض شه 😥😣😑