نامزدم 30 روزه که فوت کرده و یه برادر دوقلو داره ...
از وقتی که نامزدم فوت کرده تا الان هر روز یا زنگ میزنه یا هروقت بخوام برم سر مزار نامزدم خودش میاد میبرتم و اینا...تازه شنیدم از فامیلا که وقتی حالم بد میشد سرخاک بلندم میکرده میبردتم تو ماشین و ازین حرفا...
نامزدم پسرعموم بود و خب خانواده عموم برخلاف ما یسری رسم و رسوم دارن که خوبیت نداره اگه دختر شوهرش بمیره مجرد بمونه و اگه داداش شوهره زنده باشه بعد از چهلم باید باهم عقد کنن و اینا...(یه مشت ادم با افکار پوسیده)
ازونجایی که بابام تابع حرفای عموم ایناس آبروی بابام به نظر من بستگی داره..
دیروز که رفته بودم سر مزار نامزدم داشتم باهاش حرف میزدم یهو برادرنامزدم اومد نشست اونور من...من هیییچ توجهی بهش نداشتم...
مثلا داشت فاتحه میخوند بعد گفت برکه خانوم وایمیسم برسونمتون
گفتم نمیخادمرسی خودم اسنپ میگیرم میرم
گفت عمو یحیی(پدرم) گفته
هیچی نگفتم
همونجوری که داشتم گلارو پرپر میکردم در اومد گف
من کاری به رسم ندارم ، من شمارو دوست دارم یعنی از اول دوستتون داشتم ، یادته سر خاستگاری تو و حسام من نبودم ،مامانم گفت ماموریته اما ماموریت نبودم خودم نخاستم بیام چون همونروز سر شما با داداش حسام دعوا کردم و بهش گفتم اگه بخای باهاش باشی دیگه برادر حسابت نمیکنم..هی داشت ور ور میکرد..
گوشام دااااغ شده بود بلند شدم میخاستم چن تا فحش نثارش کنم ولی دیدم جای مناسبی نیس...با دستم یکی کوبوندم تو سینش گفتم واقعا برات متاسفم..
ازونجا یه راست رفتم خونه...
واقعا نمیدونم چیکار کنم..زندگیم عین رمانایی شده که 14 سالگیم میخوندم..
کار درستی کردم بنظرتون ؟