خانوما چندروزیه باشوهرم قهریم
درحدی ک فقط سلام ب هم میدیم خیلی ازش دلخورم دلموشکسته همیشه باکاراش😔
چهارساله سرخونه زندگی خودمونیم چهارصدهزاربارسر ارتباط بی ملاحضه بامادر وخواهرش دعوامون شده...دیگه کم اوردم
همیشه میگه حرف حرف مامانم باشه هرچی مامانم وخواهرم گفتن همون بشه ،اگه اونابگن بریم بیرون حتی اگه خودمونم دعوت باشیم یابرنامه داشته باشیم کنسل میکنه هرجاباشیم حواسش هست ک من بامامانش چجوررفتارکنم انتظارداره هربدی ازخانوادش میبینم چشمام وببندم وتموم بشه بره ولی توقعات خودش ازخانواده من تمومی نداره ک کم وبیش ب زبون میاره حرفاشو
اصلابامن دردودل نمیکنه وقت نمیگزرونه باهام وقت آزادداشته باشه بدوبدومیره خونه ی اونا
سراین موضوع ها خیلی باهم بحث کردیم خیلی دعواکردیم ولی هیچ اتفاقی نیوفتاده که فکرکنم یکم ب منم اهمیت میده
اگریه جانشسته باشیم من وهمسرم ومادرش وخواهرش وتصمیم بگیریم بریم بیرون اصلانظرمن براش مهم نیست مادرش بگه بریم جهنم پامیشه منم مجبورمیکنه بیوفتم دنبالش
بخدازبون ندارم حداقل یچی بگم یاحداقل وقتی خانوادش بهم توهین میکنن اصلاپیش اونا بامن خوب برخوردنمیکنه وازم دفاع نمیکنه هیچ دوست نداره اونابدونن من مشکل دارم باهمسرم همش میگه مامانم اینارونمیخام فکری کنم غصه بخورن همین باعث شده رفتاراوبرخوردای من بدباشع وتندوسردباهاشون رفتارکنم تابتونم ازخودم دفاعی کرده باشم
اینم بگم هروقت ک کم ترمیره پیش مامانش ایناخیلی رابطمون توخونه باهم خوبه ولی وقتی میره ....هعی😔لعنت به این زندگی
پدرمادرمم هیچوقت نشده تواین چهارسال حق وب من بدن همیشه میگن تومیخای اوناروازهم بکنی مگه دوست داری داداشت ماروول کنه...