بچه هام با داداشم رفته بودن دریا
بعد وقتی برگشتن گفتن مامان یه عالمه صدف جمع کردیم
منم چون مشغول کارام بودم نرفتم ببینمشون
تا اینکه بچه ها خوابیدن،منم رفتم توی آشپزخونه دومی ،
دیدم آخر کابینت یه تشت گذاشته و یه چیزهایی توش،حرکت میکنه
بخدا نزدیک بود سکته کنم
اولین بار بود صدف زنده میدیدم