ن.پیش باباش بود نمیزاشت بیارمش رفتم حضانتش گرفت م هر روز میومد دم در خونه بابام و عمو و فامیلامون آبرو ریزی یبار رفته بود جلو مدرسه دختر عموم ک کلاس ششمه ترسونده بودش بابامم گف ما حوصله آبرو ریزی ها این بی آبرو رو نداریم بچمو بش دادن بعد خبر دادن قلب بچم یه رگش ترکیده انقد اذیتش کرده بودن رفتم برگشتم بردم عملش کردم باز ک خوب شد شوهرم انقد برا چیزا الکی منو میزد ک باز دووم نیوردم