شوهرم دیروز خیلی دلم گرفته بود گفتم ببرمون بیرون
نبرد گفت خسته م گرفت خوابید وگفت فردا غروب میبرم
امروز غروب اومد گفت کاردارم میرم دنبال کارام
بهش گفتم تو قول داده بودی ماروببری
خلاصه پاشدم شام پختم و زنگ زدم جواب نداد حدسم درست بود با دوستاش رفته بیرون شام
منم پیام دادم گفتم با دوستانی گفت آره شام بخورید من دیر میام خونه
منم پیام دادم گفتم اون وقتی که قرار بود برای من و دخترم بزاری و با دوستات میگذرونی حرومه
من راضی نیستم
چی کنم خسته شدم دلم مسافرت میخواد بیرون رفتن میخواد با دوستاش پایه س ولی با مانه