خواهرم هفت سال ازم بزرگتره ، و از وقتی یادم میاد آدم شادی بود ، دانشجویه و تایم خیلی کمی رو تو. خونه میگذرونه و تقریبا اصلا از زندگیش خبر ندارم که در طول روز چیکار می کنه .. فقط آخر شب ها یکم باهم صحبت می کنیم ، الان یک مدته که اصلااا حالش خوب نیست ، ازش میمرسم چیزی شده میگه نه اتفاقی نیفتاده ،فقط خوب نیستم .. خسته است ، حجم کارهاش زیاده ، ... حالا بنظرتون چه کاری از من برمیاد ؟
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
خوشبحال مردها دلشان که بگیرد سیگار میکشند..هرزمانی هم که باشد بدون ترس ودلهره،به دل خیابان میزنند،حتی اگرشد وسایل دم دستشان رامیشکنند،اما ما زن ها چه؟؟؟نه خیابان برای دلتنگی هایمان امن است،نه سیگار با طبع لطیفمان سازگار...نه دل شکستن ظرف ها راداریم...مازن ها که دلمان میگیرد...زورمان به موهایمان میرسد...به ناخن هایمان میرسد...به بغضمان میرسد...ما زن ها درمواقع دلتنگی خیلی قوی که باشیم نهایت درگوشه ای مچاله میشویم وبی صدا میمیریم..
باهاش حرف بزن و بهش بگو که برات مهمه. در حدی که در توانته کارهایی که فکر میکنه خوشحالش میکنه رو انجام بده. همین که بدونه حواست بهش هست خیلی میتونه دلگرم کننده باشه.
نه بابا مجرده ، دلش نمیخواد به کسی بگه مشکلات شو و برای رفتن به روان پزشک باید از بابام پول بگیره ، اوناهم اصلا اعتقادی به روانپزشک و این حرف ها ندارن ... خودشم اون قدری خرجی نمیگیره که بخواد سیو کنه
اگر وقت دارید با هم می تونید ورزش کنید یا پیاده روی برید. به دردل هاش گوش کنید (بدون قضاوت)، اگر حال بدش ادامه پیدا کرد، تشویقش کنید به روانشناس مراجعه کنه
به یـــــزدان که گـــــر ما خرد داشتیم/ کجا این سرانجام بد داشتیم