امشب بعد شام ک پیش مامانم بودم ؛داداشم کنارم بود البته
نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم ک بحث درآمد داشتنو اینا شد
داداشم گفت من فلان جا باید هزینه کنم .قبلاً به گوشم رسیده بود واس اون قضیه پول احتیاج داره از طرفی شغل پدرم جوریه ک یهو دستش پر میشه یهویم خالی
ب مامانم گفتم بابا پول دستش نیومده ک بده بهش
شروع کرد بهم چیز گفتن ک۲۳سالته درآمد از خودت نداری و فلان تو توقعت زیاده اینا خداشاهده من ادمی نیستم چشمم ب دست پدر مادرم باشه تا حالا هرچی خریدن تشکر کردم نخریدنم نگفتم چرا تنها جایی ک هزینه کردنو جواب نداده برای کنکور سالهای قبلم بوده ک مجبور شدم برم دانشگاه آزاد بعد بحثو کشید ب تبریک گفتم سالروزا
گفت تو پارسال روز مادر بهم تبریک نگفتی ی کیک نگرفتی سال قبل من مهم ترین امتحان داشگاهمو داشتم نزدیک ساعت شیش رفتم خونه تبریک گفتم کادوشم هفته پیش داده بودم یا تولدش هیچکس یادش نبود کیک گرفتم بردم تولدشم تبریک گفتم هیچ کدوم ب چشمش نیومده بود
واقعا غصم شد همینکارارو خواهرم میکرد قطعا تو ذهنش میموندو تعریف میکرد واس فامیلش