بین خونواده حس خوبی نمیگیرم مامان و بابام پیر شدن یه وقتایی عصبی و ناراحتم میکنن بابام مریضه مامانم از کار افتاده روحیم شکسته سه ماه دیگه میرم سر خونه زندگیم فکر بقیه جهیزیم فکر چکایی که کشیدم دیوونم میکنه شاغل هستم خداروشکر جوابگو هستم اما حسرت دخترایی رو میخورم که خونوادهاشون براشون همه چی میخرن هر چند مامانم میگه میده ولی همش حس میکنم دوست داره خودم با پول خودم بخرم نامزدمم دست تنها دوست داشتم خیلی چیزای خوبی بخرم به خونه ای که میرم برسم ولی ذوقم دیگه کور شده با این وضع عروسی نمیتونم بگیرم همه اینا به کنار اینکه تو خونوادم شاد نیسم خیلی اذیتم میکنه با مادرم همش رودرواسی دارم دلم گرفته
خانومایی که مامان و باباتون جونن هر روز قدر لحظاتتون بدونید هر روز فکر نبودشون اذیتم میکنه کنارشون هستم یه جور اذیتم
آخه خدایا من چیکار کنم با این همه درد تو سینه
خیلی....